به تیره بختی خود کس نه دیده ام و نه شنیدم!
..................................................
در سایه ی هجران تو ای مایه ی حسرت
همخانه ی حرمانم و همسایه ی حسرت
تا سایه ی بالای بلندت بسرم نیست
کوتاه مباد از سر من سایه ی حسرت
گر باختم از عشق تو سر مایه ی هستی
اندوختم از هجر تو سرمایه ی حسرت
شبها بکشانم گله ی زلف تو تا ماه
آری که بلند است شب پایه ی حسرت
گویند که چون مادر ایام مرا زاد
پرورد بدامان غمم دایه ی حسرت
یا رب تو چه پیغامبری کز قلم و لوح
نازل همه در شان تو شد آیه ی حسرت
" استاد شهریار "
غم مخور ای دوست صبح نزدیک است...
...............................................

او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم!
من وصل خواهم از وی،قصدی که او ندارد...


